أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

111

تجارب الأمم ( فارسى )

همين شيوه بسپرد تا سرانجام مردى از طسميان با نام اسود عفار از ننگ سر بر تافت و به مردم خويش گفت : [ 53 ] - « ننگى كه در آنيم مىبينيد و اين خوارى را كه سزد تا سگان نيز از آن روى بگردانند و بيزار باشند . آن چه مىگويم به كار بنديد كه شما را به سربلندى روزگاران و برداشتن اين خوارى مىخوانم . » گفتند : « آن چيست ؟ » از ايشان پيمان گرفت و دلش استوار شد و سپس گفت : - « من شاه را به خوراكى مهمان كنم و چون با ياران بيايد دست به شمشير بريم و به آنان يورش آريم . من شاه را بكشم و هر يك از شما كار همنشين خويش بسازد . » همه پذيرفتند و همداستان شدند . پس اسود خوراكى بساخت و به كسان گفت تا شمشيرها از نيام بكشند و در ريگ نهان كنند . سپس گفت : - « چون در جامه‌هاى خويش خرامان برسند شمشيرها برداريد و پيش از آن كه جاى گيرند و بنشينند بر آنان سخت گيريد ، نخست مهتران را بكشيد كه فروپايگان چيزى نباشند . » شاه بيامد و او را بكشتند و مهتران را نيز نابود كردند و سپس بر ديگران سخت گرفتند و همه را از ميان بردند . [ رياح و چشمان خواهرش يمامه ] رياح مرّه كه از طسميان بود بگريخت و به نزد حسّان تبّع رسيد و از وى كمك خواست . حسان با حميريان بيرون شد و چون به سه منزلى يمامه رسيد ، رياح به وى گفت : - « نيك نام مانى ، مرا خواهرى است كه شوى از جديس دارد و نام وى يمامه است . در روى زمين از وى دوربين‌تر نباشد . سوار را از سه منزلى ببيند . اينك بيم دارم كه به آنان هشدار دهد . به ياران بگو تا هر كدام درختى ببرند و در برابر خويش نهند و پنهان شوند . » چنين كردند و با اين همه ، يمامه بديدشان و به جديس گفت : - « حميريان در راه‌اند . » سخن‌اش را دروغ دانستند و پرسيدند : « مگر چه مىبينى ؟ » يمامه گفت : « مردى بينم در ميان شاخه‌هاى درخت كه استخوان كتف به دندان كشد يا